مواظب خودت باش هر موی تو شاهرگ من است...
مواظب خودت باش هر موی تو شاهرگ من است...
خاطرات خانوم کوچولو
تاريخ : شنبه 14 آذر 1394 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : مرتبه

آرام«عفیف» بمان «بانو»آرام

آرامدر راببندآرام

آرامبگذاردربزنندآرام

آرامبگذار بگویند مهمان نواز نیستیآرام

آرامبگذار بگویند ....آرام

آراماینگونه هرکسی حریم دلت رالمس نمیکند... آرام

************

آرامیادت نرود «بانو»آرام

آرامهربارکه ازخانه پا بیرون میگذاریآرام

آرامگوشه چادرت رادردست بگیر و آرام بگوآرام

آرامهذه امانتک یا فاطمه الزهراآرام

آرامبانو تو فرشته ترین خلقت خداییآرام

آرامگاهی آنقدرپاک که پلیدی چشمان ناپاک رانمیشناسی...آرام

آراماما آنکه توراآفریدآرام

آرامازهمه نسبت به تو مهربان تروداناتراستآرام

آراممراقب ارث مادری ات باش بانو !آرام

آراماین همه جوان از جوانیشان گذشتندوجان دادند برای تو...آرام

آراموازتوخواسته اند که فقط درسنگرت بمانیآرام

آرامهمین وبس...آرام

 

آرامآرامآرامآرامآرامآرامآرامآرامآرامآرامآرامآرامآرام

 

خوش اومدی



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 17 مرتبه
رفتیم شهرمون به دختر و پسرم خیلی خوش گذشت.مامان جون براتون چن تا جوجه خرید هر صبح ساعت هشت بیدار می شدین و میرفتین تو حیاط تا ساعت ۱۲شب چند بار بهشون سر می زدین تا اینکه بالاخره بیهوش می شدین.بعد از یه مدت رفتیم شهر بابا...انقد ذوق فاطمه زهرا و فاطمه رو داشتی که حد و اندازه نداشت البته فاطمه زهرا هم تماس گرفت و گریه می کرد که تورو ببینه!

یه شب با بابای فاطمه زهرا رفتی پارک یه اقایی وسط پارک گرفت شما رو هی می گفت چه دختر قشنگی چه دختر نازی چقد اله چقد بله
مگه داریم؟!
از مغازه بابابزرگ نگم....
کل مغازشو نجمه سادات و سید احمدرضا خالی کردن هی بدو بدو میرفتن بر میداشتن و میومدن
بابابزرگ هم مهربون️دلش نمیومد نده بهتون
از وقتی برگشتیم قم تا لنگ‌ظهر خوابید!چرا اخه مادر؟
بهت قول دادم‌ببرمت پارک امشب اگه رفتیم جمکران عکسای نازتو میزارم اینجا

قلب من هستین
حفظه الله

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 18 مرتبه
چه مرگتون شده....

جک و جونورا هم اینکارا رو نمی کنن

چکار کردین با یه مادر
با دل یه پدر
یه بچه هشت ماااااااههههههه


خدااااااااااااااا

قسمت میدم به دل شکسته رباااااب دل مادر رو آروم کن

یه روز خیلی بد بنیتا

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 3 مرداد 1396 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 19 مرتبه


زیبا ترین مخلوق خدا
بهترینم
نازنین دخترم
همه ی هستی من
نور چشم مادر
دار و ندارم

دوست ترت دارم

نجمه سادات

روزت مبارک مادر....

موضوع :
تاريخ : شنبه 24 تير 1396 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 25 مرتبه






ایشون یک عدد پیشولی
رفتیم پارک ساحلی ماه رمضون دخترک ماشین سواری کرد سر سره بازی کرد و داداششون آ سد احمد رضا بغل مامانجونشون خوابید....
وقتی برگشتیم اجازه نداد صورتشو بشورم نهایتا گذاشتم خوابید و بعد با یه دستمال آبگرم صورت مث برگ گلش رو تمیز کردم
وقتی از خواب بیدار شد آینه قدی خودشو نگاه میکرد و میگفت پیشی نجمه سادات کو؟🤔

موضوع :
تاريخ : شنبه 24 تير 1396 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 20 مرتبه

سلام به روی ماه تک تک تون.خیلی وقته ننوشتم،البته دستم به نوشتن نمی رفت...عرضم به حضور سبزتون که دختر گلم نفس مامان همه دنیای مامان عین بلبل نقل و نبات میریزه از دهن مبارکش،اصلن یه وضی،ینی باید یه لایو گذاشت که کسی نتونه گازش بگیره فقط از راه دور دندونا بریزه کف زمین در این حد😁با داداش که چی بگم فقط صفا میکنه تا حالا ندیدم حسادت تو وجود این دختر مهربون.وقتی بابا میگه به مامان بگو فلان میاد میگه مامان😌بابا با شماس🌹فقط باور بفرمایید کلی جلو خودمو میگیرم که گازش نگیرم ولی لازم بذکر است نامبرده بارها مورد هجوم مادر قرار گرفته آره.....

 

 

با بابایی که نگم فقط گل و بلبل هستن این پدر و دختر عاشقانه زندگی می کنن عاشششششقاااااانهههههه ها

 

 

 

مادر گلم که تا ابد مدیون همه مهربونیاشم دخترکم عاشقشه مامان جون از دهنش نمیفته و مامان عزیزم اکثر روزها حتما باید یکی دوبار با بچه ها صحبت کنه

 

 

و اما...

 

پدر عزیز تر از جونم....چن بار نجمه سادات و محیا سر باباجون مالکیتش بنام کیه دعواشون شده ولی خداروشکر خسارتی وارد نشد بجز گره خوردن دست و پا چن نفر بخاطر خنده زیاد

 

 

 

 

تا گزارشی دیگر بدرود

*******

پ.ن:محجوب کجایی خواهر؟میدونی غزلی سه قلوهاش دوتا دختر و یه پسر هستن؟

 

توضیح:غزل دوست مشترک ماست که یه جفت دوقلو داره چیزی تا دوسالگیشون نمونده و حالام سه قلو بارداره و کانادا زندگی میکنه

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 21 مرتبه

بسم الله

 

 

انقد سرم شلوغه باور کنید نمیرسم بیام و بنویسم فقط میام مطالب شما دوستان بزرگوار که به ما لطف دارین رو میخونم.

 

 

امروز دخترم دو سال و نه ماه و دوازده روزشه و داداشش سید احمدرضا سیزده ماه س،خیلی زود گذشت محجوب مهربونم می گفت :چقد زوووووووووود گذشت این یکسال...برای من زودتر از یک پلک برهم زدنی گذشت.امروز۲۶بهمن ۹۵اینم از به نفس افتادن ثانیه ها در سال ۹۵،این سالم با تمام خوبیا و بدیاش،تلخ و شیرینش،پستی و بلندیش،خنده و گریش،داره تموم میشه مهم منو توئیم که باید به فکر عمیق فرو بریم غافل بشیم از ساعت و به این فکر کنیم ایا قرار نیست با لحظه سال تحویل مثل ماهی گلی تُنگ سفره ۷سین ماهم دلمون بی قرار بشه و یه تحولی در خودمون ایجاد گنیم؟

 

 

 

گاهی با خودم فکر میکنم کاش می شد وقت سال تحویل با صدای توپ،پوست منم ترک برداره و مثل پروانه از پیله رها بشم،و یه *من*دیگه بشم!

.

.

.

.

.

این نفسای آخر سال رو داریم میریم به شهر و دیارمون،دعا میکنم برای تک تکتون که عاقبت بخیر باشید و خدا اولاد صالح و سالم بهتون عنایت کنه و دل خوش و سفره پر روزی

.

.

.

دلتون خوش√

لبتون خندون√

نفستون چاق√

غماتون گوربه گور√

اشک شوقتون جاری√

 

و در اخر...سایه هیچ پدر و مادری در دنیا از سر بچه هاش کم نشه(آمین)



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 36 مرتبه

زاد روزم

 

روز تولدم

 

۱۷بهمن ماه

 

مبارک

 

 

اونم به وسعت۲۰سالگی

 

 

 

الهه عزیزم خیلی ممنون واقعا شگفت زده شدم...

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 62 مرتبه

 

 

کلاهشو خودم بافتم همین چن شبه پیش

 

 

نمیذاره عکس بگیرم گوشیو میخواد

 

 

دوست دارم‌عزیز ترینم 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 24 مرتبه

بسم الله نور.

 

بالاخره وقت شد که بیام...دارم بهترین روزای عمرم رو سپری میکنم زندکی با دوتا فرشته ... نجمه سادات عین ماه میمونه دیگه جمله هاشو کامل میگه و کلمات و بهتر تلفظ میکنه با هربار حرف زدنش دلم غنج میره که بچلونمش ولی حیفم میاد...حس میکنم یه رایطه بینمونه که خیلی فراتر از مادر دختریچشمکشاید دو تا دوست باشیم...نجمه سادات همون دختر کوچولو ِ تو رویاهامه که همیشه باهام همصحبت بود.یه همصحبت دلنشین که کلی حال دلمو خوب میکنه ، ازون دخترایی که اگه خدا بخواد در رحمتشو برات باز کنه 100 تا هم بده کمهبغل...یه حس فوقلاده عجیب بیمونه مثل اینکه سالهاست همدیگه رو میشناسیم مثل اینکه تمام ین چن سال فقط با نگاه بهمدیگه حرف زدیم و ارتباط برقرار کردیم

.

.

.

حق مطلب ادا نمیشه...

 

.

.

دخترک خونه ما همیشه باداداشش بازی میکنه

هرموقع عمه صفورا میاد خونمون و زنگ در رو میزنه میدوه میره سمت در عو میگه عمه صیفورا الان در عو باز میکنم وایساآرامو عمه جان همون پشت در ریسه میره از این شیرینی زبونی دخترکم...

 

هرشب قبل از خواب میگه امام زمان شب بخیر و سوره توحید و شعد یه دل دارم حیدری و پیامبرم محمد بدون کمک من میخونه

 

الحمدلله.

.

.

صب که بیدار میشه میاد دنبالم میگرده و میگه مامان صب بخیرعینک

 

من فدای این شیرین زبونیا برم

 

یه مدت که خود به خود میگفت بریم امام رضا ...الانم هر گنبد فیروزه ای میبینه میگه امام زمان ِ

.

.

وقت اذانم به باباش میگه نماز جمعه بخونیمبوس

 

+داداشی بیدار شد برم و بیام بقیه رو تایپ میکنم

 

فعلا

 

پ.ن:نجمه خانوم عاشق مامانجونش ینی مامان من،و مامانجونش خیلی خیلی خیلی دوسش داره...

 

خدایا بحق تمام این لحظات پاک دوست داشتن،این حس رو،حس دختر داشتن عاشق بودن رو همه بچشن

 

 

آمین

 

پ.ن:الهه خواهری نیستیا!!!

مرضی جون کم پیدایی اما بنازمت خوب آپ ایکنی :)) 

 

محجوبی خواهری خوب شو دیگه...عسل بانو دخترک روزی وبتو میخونه،بیا و بنویس....زینب بانو تبریک بخاطر حضور کوثر جان،شمیم جان دلم روشن،فافا خانومی قدم سپهر مبارک،مادر بالقوه :))، سوری جون با پسرت عشقبازی می کنیا :) و سایر دوستان



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 10 آبان 1395 | نویسنده : مامان نجمه سادات
بازدید : 58 مرتبه

امروز رفتم درمانگاه قران و عترت که برم بینایی سنجی اخه مدتی دوبینی پیدا کردم و اجسام نورانی دور مثل ماه رو دوتا میبینم یعنی ماه و یه هاله روشن زیرش...رفتم و اقای همسر هم رفتن که به کاراشون برسن.رفتم داخل و سمت پذیرش که گفتن دکتر رفته و من دیر رسیده بودم گفتم حالا که این همه راه اومدم حداقل برم عینک انتخاب کنم،انتخاب کردم و با بچه ها حرکت کردم سمت حرم اقا احمدرضا که توی کالسکه ب.ود و نجمه سادات جان مامان هم با دستم حرکت میکرد.

 

دقیقا به نماز حرم رسیدیم نماز خوندیم و اومدم توی صحن صاحب الزمان کنار حوض،وقتی اب خوردیم و یه عنوان تبرک به احمدرضا هم دادم رفتیم یه گوشه بشینیم تا که از اقای همسر خبری بشه،یه خانوم عرب نزدیکای من نشسته بود که ایشونم دوتا بچه ی فینگیل داشت بسیــــــــــــار شیطون خستهاین بنده خدا خیلی خسته شده بود و هی تماس میگرفت که یکیشون نمیذاشتراضیهی قیافشو هم این شکل یمیکرد من خندم گرفته بود ازین دوتا شیطون بلا که بعد یه مدت یه اقای سن بالایی اومد و یکیشو برد و بعد از یه مدت دیدم خانومه سرشو گذاشت رو پاش بغض کرد و بهم نگاه کرد،نمیدونم چی شد منم بغض کردم انگار توی همون چن ثانیه با چشماش درداشو برام گفت بعد که سرشو بلند کرد چن بار دسشو گاز گرفتغمگینمعلوم بود بچه ها خیلی کلافش کردن بالاخره خندید عزیزم چقد خوشحال شدم با لبخندشآراماما هنوز یاد بغضش دلمو میلرزونهغمگینطاقت نیاوردم و از صحن خارج شدم و رفتم کنار بوستان نزدیکی صجن نشستم و چون گوشیم شارژ نداشت از یه خانوم که بغل دستم بود خواستم که با گوشیشون تماس بگیرم که دیدم یه خانوم سن بالا که شاید مادربزرگشون بود گفتن نده نده شاید دزد باشهسکوتدیدم که خانومه بهش گفت هییییش چی میگی خانوم بفرمایید تماس بگیرید با همسر تماس گرفتم قد یه دنیا دلتنگش بودم بهش گفتم کجاییم و قط کردم و گوشی رو برگردوندم و تشکر کردم و با بچه ها رفتیم پایین تر نشستیم

 

 

چن دقیقه بعد همسر رو لبخند بر لب دیدم اگه موقعیت بود ازش چشم بر نمی داشتمآراماون لحظه چقد حس دلتنگی داشتم. وقتی داشتیم با هم حرف میزدیم همسر گفت نجمـــه بعد یه اقایی اونور همسر گفت نجمه؟گفتیم بله بعد فهمیدیم خارجین پرسیدن اسم اون یکی چیه؟گفتیم احمد خانومش پرسید میگن اسمشون چیه؟اقاهه براش توضیح داد....

 

بعد همسر گفت بلدی باهاشون صحبت کنی ؟

 

گفتم دست و پا شکسته عاره

 

به همسرم گفتم بهشون بگ. وات ز یور نیم؟

 

یهو اقاهه گفت من موسو هستم و خانومم سیلوانا ما هم خودمونو معرفی کردیم اقاهه گفت اجازه میدین عکس بگیریم گفتم بله و منو سیلوانا با هم عکس گرفتیم شمارمو خواستن و من بهشون شماره دادم سیلوانا یه جور عجیبی به دلم نشستآراممثل یه نسیم خنک پاییزی خیلی به دلم نشستآرام

 

 

رفتن و ما هم عزم منزل کردیم



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
درباره وبلاگ

دخترم نجمه سادات خانوم روز 14 خرداد در هفته 41 جنینی به اصرار ما به دنیا اومد وزن تولد3200دور سر35وقد49 با عمل سزارین توسط خانوم دکتر وندا در بیمارستان امام سجاد یاسوج ستاره هاشو به دنیا باز کرد خوش اومدی نازنین

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 9 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 9 نفر
كل بازديدها : 43546 نفر
امکانات جانبی

0.24775409698486