یه روز خوب-41
بسم الله
خیلی وقته که ننوشتم خیلی درگیر بچه ها هستم اصلا وقت نمیشه سر بخارونم الان چن وقتی هس اومدیم شهر بابایی بعد از ظهرا از فرط خستگی خوابم میاد بخاطر وروجکا نمیتونم بخوابم اخه هرکدومو میخوابونم یکی دیگه بیدار میشه.
از 24 تیر اومدیم شهر مامان یکی دو هفته بعد اومدیم شهر بابایی تا یک ماه و اندی و دوباره برگشتیم شهر مامان و بعد بابایی شما رفت قم برای اسباب کشی مجدد....فقط خدا میدونه چقدر ایت شدیم سر تخلیه ی خونه و پیدا کردن خونه جدید ....خدایا اخه ما که خودمون مستاجر داریم دلمون نمیاد این کارا رو باهاشون کنیم مردم چجوری راضی میشن این همه اذیت کنن
خدایا تو فقط میتونی برای ما درست کنی کارا رو
کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه
نجمه سادات خیلی راحت تر حرف میزنه قشنگ تر حرف میزنه بیشتر دلبری میکنه برای منو و بابایی و پدر و مادرهامون چدر بابای خوبم دوسشون داره ول یخجالت میکشه ابراز کنه یواشکی سید احمدرضا رو میبوسه
خیلی هوای نجمه سادات رو داشت هرموقع که میرفت بیرون نجمه سادات بدو بدو میرفت بغلش و میگفت باباجونم اومدی
خدا میدونه چقدر ذوق میکردم با این حرف دخترم اولین بار بود کخ "میم" مالیکت رو خطاب به کسی تو حرفاش شنیدم...مامان عزیز تر از جونم خیلی به بچه ها میرسید علی الخصوص به خودم
نجمه سادات کلی با عباس و محیا و فاطیما و فاطمه زهرا و فاطمه بازی کرده این مدت.با نینانه
به عبارتی ریحانه هم خیلی دوسته به محمد حسین پسر عمه زهرا و قل ریحانه هم میگی مح سین
فدات بشم با این شیرینی زبونیات که مامانم همیشه میگه اخر این بچه رو چش میزنن هر روز و هرشب برای دخترم و پسرم اسپند دود میکرد
انقد اتفاق افتاده که درست و حسابی یادم نمیان و نیاز به تمرکز دارم
ساعت9:50
14مهرماه95
خونه پدری همسرم بچه ها خوابیدن
+++++از پوشک گرفته شدی قبل از سفر به دیارمون
+خدایا هرچی دادی شکرت
+هرچی گرفتی شکرت




یه روز خوب-41 
مامان نجمه سادات