عشقم نجمه ساداتعشقم نجمه سادات، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
اشیونه مامان و بابااشیونه مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 14 روز سن داره
مامان سحرمامان سحر، تا این لحظه: 29 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
بابا ستاربابا ستار، تا این لحظه: 36 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
داداش سید احمدرضاداداش سید احمدرضا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
سید محمد جوادسید محمد جواد، تا این لحظه: 7 سال و 13 روز سن داره

مواظب خودت باش هر موی تو شاهرگ من است...

زندگی

یه روز خوب-25

دخترکم دنیای من زیبای من سلام   چند روزی از نوشتن در خاطرات وبلاگت کوتاهی کرده ام ،ببخش نازنینم برای شب سال تحویل رفتیم خونه عمو سید امین پیش عمه صفورا(عمو و عمه صفورا با خانواده هاشون رفته بودن مشهد)عمه صفورا ساعت12رفت خونه مادر شوهرش و من و شما و بابایی موندیم خونه ی عمو سید امین تا لحظه ی سال تحویل بریم خونه باباجون(بابای من)...ساعت 12شما بی تابی کردی برای خواب و من که شما رو خوابوندم هم کنارتون خوابم برد....و ساعت 2:53دقیه از خواب پریدم دیدم بعلهههههههههه خواب موندیمو سال تحویل شد بشدت دپرس شدم و همش میگفتم اخه چرا باید خواب بمونم؟فردا صبحش رفتیم خونه خودمون و من همچنان ناراحت که چرا دیشب خواب موندم...   با مامان...
19 فروردين 1394

لحظه های ناب

دخترکم دارم لحظه های نابی رو در کنارت تجربه میکنم   دخترم یاد گرفته دستشو بزار رو گوشش و بگه الو و چیزای نا مفهوم بگه و من و بابایی از شدت خوشحالی داد و بی داد میکنیم بعضی وقتا مخصوصا موقع غذا بهت میدم تند تد سرتو تکون میدی که آخر سرت گیج میره و میفتی:)))) با گوشی دارم اذیت میشم
20 اسفند 1393

یه روز متفاوت

مامان خانومم سلام   مامان ایلیا جون که 2ماه دیگه به دنیا میاد از بابای ایلیا جدا شد...طلاق گرفتن و من غصه خوردم   چرا اخه ؟ایلیا چی؟چرا بعد 6سال حالا که ایلیا داره میاد؟   محیا جون صاحب وبلاگ خط دوم کمرنگ دخمل نانازش دنیا اومد و این خبر منو خوشحال کردو غصه اینکه ایلیا جونم این اتفاق برای زندگی مامان باباش افتاد کمرنگ شد تو دلم ولی همچنان دوس دارم بعد طلاق حتی دوباره به هم برگردند دینا جون اگه این مطلب رو خوندی به فکر باش عزیزم.   دخترکم ماشالله به حول قوه الهی در8ماهگی و 12روزگی سرپا وایساد منو بابایی به حدی خوشحال شدیم که چی بگم...حالا دخترکم اکثر اوقات سرپاس و من شکر خدا رو بجا میارم از اینکه دخترکم رو پ...
18 اسفند 1393

حرف های خودمونی

خداروشکر امروز که دخترکم8 ماه و 16 روز سن داره   دقیقا 11 روز داره شهر ما بارون میباره حسابی همه خوشحالیم   یکسااااااااااااااااااال قهر خدا   یکساااااااااااااااااااال غصه خوردن مردم برای بی بارون   اما من میگم بخاطر کم شدن دین مردم که بارون کم بارید امسال   بی دینی فقط شامل کفر و اینا نیست   نماز هایی که اول وقت خونده نشن   اسراف های الکی   اسراف مثل پوشیدن لباس بیرون تو خونه که باعث زودتر خراب شدنش میشه حتی جوراب   غیبت و تهمت های مردم.....   عروسی هایی که چقد جوونا توش مبتلا به گناه میشن   کاش همه چی بر می گشت به 10 سال ...
1 اسفند 1393

یه روز خوب-26

ملکه قصر مامان و بابا    سلام   دیروز به وب فریبا جون سر زدم خدارو شکر زایمان کرده و نفس جون دنیا اومده   تبریک فریبا جون خوشحالم که نفس جون اومده   مامان محمد رادین هم بعد از زایمان تا حالا ننوشته   ستیا ی خوب و مهربون خاله هم که دندوناش بیرون اومد الحمدلله   خاله غزل که مامان سارا و پارسا جون رفت و وب رو حذف کرد و فکر کنم الان کانادا باشه   زینب بانو همچنان داره سعی میکنه کلمات جدید تر بگه   علی اقا هم فکر کنم که بزرگ تر شده چون خیلی وقته مامان جونش ننوشته   و شما ....   روز به روز شیطنت های بیشتری داری ...
26 بهمن 1393

تولدم مبارک

تولدم مبارک   امروز 18 ساله شدم   یه مامان 18 ساله با یه دخترک 8 ماهه   18 سال گذشت.....مثل برق و باد  دیشب همه چی مثل یه فیلم سینمایی از جلو چشام گذشت   ولی حسابی دلم گرفت .... 18 سال گذشت .... باز هم 1 سال دیگه گذشت و من هنوز کار مفیدی انجام ندادم   امسال رو با دخترم جشن گرفتم در دل.... چه جشن با شکوهی .... ملائک به جشن ما اومدن   ملائک دسته گل نرگسی را که رد دست داشتن بر سر ناز فرزندم نهادند.... چه بسا که امروز روز جمعه است    تولد یگانه فرزند مادرم.....   عباس و محیا که از آن یکی زن هستند(زن پدرم را می گویم)تولدم را فراموش کرده اند... &nb...
17 بهمن 1393